|
|
|
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که بفهمی چه می کشم |
|
با تو ام که داری به گریه م می خندی کاش می شد بیای و به من دل ببندی ... دیگر از زندگی بدون هویج خسته شده بود . مدام به هر بهانه ای دعوا راه می انداخت . بیشترین بهانه اش هم نبودن غذا بود که آن هم تقصیر من نبود ، امسال دشت را خشکسالی بدی گرفته بود . آخرش تصمیمش را گرفت . گفت می رود ، آنهم بدون من ... وقت رفتن حتی فرصت خداحافظی پیدا نکردم . با دو سه جست بلند از جلوی چشمانم محو شد . با خودم گفتم ای کاش هر دو لاکپشت بودیم تا حداقل موقع جدا شدن فرصتی برای خداحافظی پیدا می شد . تا صبح یک لحظه هم چهره اش از جلوی چشمانم کنار نرفت . صبح که بیدار شدم انگار بدنم یک تکه سنگ شده بود . جلوی آینه که رفتم خشکم زد ، لاکپشتی در آینه ادای من را در می آورد ! به هر بدبختی بود از خانه بیرون رفتم . از آرامشی که در حرکاتم بود حالم داشت بهم می خورد . راهی نبود ولی تا آمدم خودم را به گودال آب وسط دشت برسانم دیگر ظهر شده بود . می خواستم خاطره های آشنائیمان را برای خودم زنده کنم . آن طرف گودال ایستاده بود . درست مثل دو سال پیش . نزدیک بود از قلبم از کار بایستد . افسوس که دیگر هیچوقت نمی توانستم مثل سابق از روی گودال بپرم . یا علی ... ( دوستای عزیز ، به دلیل مشغله های مختلف شاید نتونم وقتی به روز می کنم از همه دعوت کنم یا به دعوت همه پاسخ بدم . لطفاْ پیشاپیش عذرخواهی منو بپذیرین و به حساب کم لطفی یا بی معرفتی نذارین . ولی در هر حال لطف شما فراموش نمیشه ... )
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:42 توسط علیرضا خجو
|
من را رهـــا کن ، بــگذر از من بی وفـــــا ، لیلا حـــتی اگــــر مـــُــردم ســــر قـبـــــرم نیـــا لیلا می دانم اســمم را ز قلبت پــاک خواهی کرد اسم حـقـیـــر مـن کجــــا ، قــلبت کـجــــا لیلا ؟! ... دیـــــروز مـن را عــــدّه ای بــُـــردند بـا مــاشین از پــــشــت ســـر بــســتـنــد دستــان مرا لیلا تـــــا بـــر زبـــان آوردم اســمـت را کتک خوردم اصـــلاْ نــفهـــمـیـدم چـــرا !!! اصــلاْ چـــرا لیلا ؟!! وقــتـی کـه بابایت مرا می زد به من می گفت دیــگـــر نــیـــارم بـَــر زبــــــان اســم تــو را لیلا مـــن هـم به او لــج کردم و این شعــر را گفتم اســـم تــو را کــــردم ردیـــف بــیــت هــــا لیلا نـــــاراحتی از دست من لیلا ؟! چــــرا نـــامرد ؟!!! من که تو را می خــواهــمــت قـــدر خــدا لیلا دیگر نمی خندی به من ؟ قهری ؟ نگاهم کن ... پــوشیده ام دمـپـــــائــی ام را تــا بــه تــا لیلا تـــا ده شمردم یــا بــه من لبخند خـواهی زد یـــا که سَــرت را می کـــُـنم از تن جــــدا لیلا مـجـنـــون تو دیگــر فقط مـجـنـون لیلا نیست حــــالا شدم ســردسته ی دیــوانــه هــا لیلا ... دیگر در این اسباب بازی ها عروسک نیست کُشتم عروسم را ، تو را کُشتم ، تو را لیلا ...
پ ن : مخاطب عزیز لیلا تنها یک اسم می باشد ( به جون خودم !!!
چسباندن عشقش به من پیگرد دارد ...
یا علی ...
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 0:51 توسط علیرضا خجو
|
خندید غنچه ، گفت : « زمستان تمام شد » جـــز عشق هـــر چه بود به دلها حرام شد پـیـچـیــد عـطــر تــازه ی گـل در تمـام بــاغ ایــام خـوش خیـــالـی بـلـبـل به کــام شـد سلام دوستان . سال جدید رو به همه تون تبریک می گم و امیدوارم سال خوب و خوشی رو در کنار خانواده هاتون داشته باشین و به تمام آرزوهای کوچیک و بزرگتون برسید ( راستی ما آدما چه آرزوهای جور وا جوری داریما ! ) . با دو تا کار جدید در خدمتتون هستم . امیدوارم خوشتون بیاد و منو از نظراتتون محروم نکنین . مثل گــلی کـه سعی نکــردم به چیدنـش از دسـت رفــت فـرصـت کـوتــــاه دیـدنـش هر جمله اش ، شبیه غزل ، ناب و تازه بود دلــتـنـگ می شــوم بـه هــوای شنیدنش دل را بـــــرای داشـــتــنـش داده بــــودم و جـــان را به کــف گـرفــتــه بـرای خریدنش اما چه فایده ... ایـن گـل هـمیشه بوی عـزا داده بود ... آه حـــالا عــروسـی اسـت بـــرای بـریـدنش ! و : دیگر نمی توانست خودش را نگه دارد . داشت می افتاد . دو را بیشتر نداشت ، یا به خشکیدگانش بپیوندد و یا ... نه ، راه دیگری نبود ! خودش را رها کرد . باد در حالیکه به این طرف و آن طرف می کشاندش ، او را میان دیگران انداخت . حالا دیگر فرقی میان او و بقیه نبود . زمین یکدست زرد شده بود ، ولی درخت همچنان ایستاده بود و از بالا نگاهشان می کرد ... یا علی ...
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:24 توسط علیرضا خجو
|
سلام . امشب دلم می خواد کلی حرف بزنم ، ولی کسی نیست ... پس برای تو می نویسم ، تویی که نمی دونم کی هستی ! اول یه قطعه : یک شب میان جاده گمت کرد و بازگشت آسـان و بـی اراده گمت کرد و بازگشت مـانند عشق سخت به دستش رسـیدی و مانند عشق سـاده گمت کرد و بازگشت بعدش یه چیزی می نویسم که نمی دونم چیه : بچه شان که به دنیا آمد ، هر سه به زمین تبعید شدند ؛ می گفتند بچه شان انسان است ، بال ندارد ! از آن به بعد شدند فرشته ی نگهبان کودک تازه به دنیا آمده . پا به پایش زمین را زندگی کردند تا کودک بزرگ شد و بال در آورد ؛ آنوقت هر سه به آسمان بازگشتند ... و اما غزل : مـن موریــانـه ام و زمـین را جـویده ام قبـل از زمیـن بهشت برین را جـویده ام از چـوب هـای خــانه ی مـادر بزرگ تا دیـوار پر صـلابـت چیــن را جـویده ام از روزنــامه هـای پر از هـیچ تـا کتــاب انــواع نـشـریـــات وزیــن را جویده ام جنس لطیف را که نگو ، هر چه دیـده ای از هـر نـژاد آن دو سه جین را جـویده ام اصـلاً بگو سیــاه ، بــگو سـرخ یـا سـفید من هم از آن جویده ، هم این را جویده ام آری جـویده ام هـمه را ، کوچک و بـزرگ از تــرس انـتـظــار جـنیـن را جویده ام از مسـلـخ گُــوانتــانــامو تا ابــوغـُـریب من میلـه میلـه میلـه اِویـن را جـویده ام از بمب و مـوشـک اتـمی تــا سلاح سرد یک بــار چـند مـزرعـه مین را جویده ام اَلـقـصّه ... طـعم هر چه بگوئی چشیده ام از تــاج پــادشــاه نـگـیـن را جـویده ام مـن مـانـده ام چــرا شکمم پُر نمی شود وقـتـی که آسمـان و زمین را جویده ام ! دوستانی که بیشتر نظر بدن ، بیشتر دوسشون دارم و مطمئناً اگه زنده باشم جبران می کنم . موفق و پیروز باشید . شبتون خوش . یا علی ...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:54 توسط علیرضا خجو
|
|
من از تو پنجره
تو از من پله ساخته ای
و روبرویت که می ایستم
لبخند که نه
غمی غریب
بر لبانت به دنیا می آید
خدا که حرفش را گفت
این چند سطر مانده را می نویسم و
نقطه
فردا تنها تصویری از تو می ماند
در قابی از آسمان
از خورشید
و من
که طاق باز دراز کشیدم
نه برف
نه باران
از آسمان خاک می بارد
می بارد
می بارد
برسرم
من داغ بوده ام
و تازه می فهمم
که چشمهای تو کم کم
کم می شود
من تنها می شوم
تو تنها ...
( گروس عبدالملکیان )