غزلی تقدیم به تو ...

 

سلام به دوستان خوب دور و نزدیک . ضمن تسلیت بمناسبت فرارسیدن ایـــام سوگواری امام حسین (ع) و اعلام خبر راه اندازی شدن وبلاگ انجمن اهل قلم شهرستان گرمسار ، شما رو به خوندن آخرین غزلم دعوت می کنم . امیدوارم خوشتون بیاد و منو از راهنمائیها و نظراتتون محروم نکنید .

 

می ترسـم از من غـم نشـــانـت را بگیرد

رنـــــگ قـشـنــــگ آسـمـــــانــت را بگیرد

یا از هــــوای شـــرجی چشمـان خیسم

زیــبــــائی رنــگـیــن کـمــــــانــت را بگیرد

می ترسم آخر دست سرد ایـن زمستان

از مــــن نـــگـــــاه مـهــــربـــانــت را بگیرد

یا اینکه یک شب سوز و سرمای جدائی

گــرمـــای عــشــق نـــاگــهــانـت را بگیرد

ایــّـــوب هــم بــــاشـم نـدارم طـاقتش را

مــی مـیرم از من گــیـســوانــت را بگیرد

ای دل مــبـــــادا بــشـکــنـی آئینه ات را

یــک آه هــم کــافـیـسـت جانت را بگیرد ...

 

یا علی ...

 

 

 

 

هدیه ی یلدا به من

 

سلام دوستان . این شعر هدیه ی یلداست به من . دلم نیومد باهاتون قسمتش نکنم . امیدوارم شما هم خوشتون بیاد ...

 

 

ای که تنهـــا دو بـــال کم داری تــا شبیه فـرشته هـــا بشوی

پس چـــرا سـعـی می کنی بـروی ، از دل نـــازکم جدا بشوی ؟!

 

تـشنه ام ، تـشنه ای که لبـهـــایش مـثـل قلب کویر خشکیده

تا که لبهـای تشنه ی من هست ، قسمت دیگران چرا بشوی ؟!

 

تو پر از رمز و راز هستی ، من ... پُرم از جمله های بی پاسخ

هی دعـا می کنم که بعد از این پاسخ پرسشم شمـا بشوی

 

من تو را عاشقانه می خواهم ، تو به من صادقانه می خندی

آرزو می کنــم که هـمـچون مـن ، به غـم عشق مبتلا بشوی

 

تو بزرگی ، بزرگ ... می دانم ؛ دل من کوچک است ... می دانم

می روی با دو چشم قهوه ای ات توی قلب کسی که جا بشوی

 

آخــرش ترس می کشد مــن را ... تـرس رفتـن و برنـگــشتن تو

می روی تـا که من بمیرم و تو ... صــاحب مجلس عـــزا بشوی

 

دوسـتــم داری و نـمـی گویی ... دوستـت دارم و نـمـی فـهمم

پس چــرا سـعـی می کنی بــروی ، از دل نــازکـــم جدا بشوی ؟!

 

یا علی ...