این روزها چقدر به رفتن نزدیکم

دوباره ساکم را زیر سرم گذاشته ام و ستاره می شمارم

همه را

حتی آنهایی که در آسمان من نیستند

این روزها چقدر به زمین نزدیکند

بیشتر از همیشه

و من هنوز ستاره های زیادی را نشمرده ام

ترسی در کار نیست

هرچه هست دلتنگی است و بس

دلتنگی برای کسانیکه برایشان سوخته ای ولی برایت سوسو هم نزدند

برای آنها که هرگز نخواستند تو را ببینند ...

مانند روحی که نمی داند به کجا تعلق دارد

میان زمین و آسمان معلقم

چقدر راه دور است ، هیچکس حتی فکرش را هم نمی تواند بکند

از اینجا چقدر کوچک به نظر می رسی و چقدر دست نیافتنی تر ...

دیگر خسته شده ام

می خواهم جایی ساکم را زمین بگذارم

برای همیشه ...

فرقی نمی کند کجا

هر جا که کسی منتظرم باشد ...

خوب که فکر می کنم می بینم هنوز ستاره های زیادی را نشمرده ام

اما می خواهم باقی را برای تو بگذارم ...

دیگر خسته شده ام

می خواهم جایی ساکم را زمین بگذارم

برای همیشه ...

فرقی نمی کند کجا ...

 

یا علی ...

 

 

برای مادرم ...

 

این شعر را به خاطر مادر سروده ام

اویی که قدردان وجودش نبوده ام

آن کس که با وجود پر از اضطراب خویش

آرامش همیشگی اش را ربوده ام

 

اویی که هر چقدر بگویم از او کم است

او که شبیه شاخه گل یاس و مریم است

اویی که در نبودنش ، انگار آسمان -

- در خون نشسته است و زمین غرق ماتم است

 

ای بودن تو بود و نبودت نبود من

جز دردسر چه بوده برایت وجود من

هر بار زخم خورده ام از دست روزگار

دست تو بوده مرحم زخم کبود من

 

می خواستم که بهتر از این باشم و نشد

تا بهترین روی زمین باشم و نشد

شاید که افتخار کنی مادر منی

می خواستم چنان و چنین باشم و نشد

 

می خواستن عذاب نبینی که دیده ای

از دست من چقدر مصیبت کشیده ای

من را ببخش تلخی اگر با تو کرده ام

من را ببخش از من اگر بد شنیده ای

 

با هر نفس اگر چه به یاد تو بوده ام

این شعر را اگر چه به عشقت سروده ام

می خواهم اعتراف کنم در تمام عمر

من هیچوقت بچه ی خوبی نبوده ام ...

 

                      روز مادر مبارک ....