دوباره ساکم را زیر سرم گذاشته ام و ستاره می شمارم
همه را
حتی آنهایی که در آسمان من نیستند
این روزها چقدر به زمین نزدیکند
بیشتر از همیشه
و من هنوز ستاره های زیادی را نشمرده ام
ترسی در کار نیست
هرچه هست دلتنگی است و بس
دلتنگی برای کسانیکه برایشان سوخته ای ولی برایت سوسو هم نزدند
برای آنها که هرگز نخواستند تو را ببینند ...
مانند روحی که نمی داند به کجا تعلق دارد
میان زمین و آسمان معلقم
چقدر راه دور است ، هیچکس حتی فکرش را هم نمی تواند بکند
از اینجا چقدر کوچک به نظر می رسی و چقدر دست نیافتنی تر ...
دیگر خسته شده ام
می خواهم جایی ساکم را زمین بگذارم
برای همیشه ...
فرقی نمی کند کجا
هر جا که کسی منتظرم باشد ...
خوب که فکر می کنم می بینم هنوز ستاره های زیادی را نشمرده ام
اما می خواهم باقی را برای تو بگذارم ...
دیگر خسته شده ام
می خواهم جایی ساکم را زمین بگذارم
برای همیشه ...
فرقی نمی کند کجا ...
یا علی ...
در سرزمین سینه ی من