لبخند خواهم زد . . .
سلام . شرمنده از این همه تاخیر . راستش بعضی وقتا آدم حس می کنه دیگه حرفی واسه گفتن نداره ، دیگه انرژی واسه جنگیدن توی تنش نیست ، فقط خودش رو مثله یه لاک پشت جمع میکنه تا کسی بهش آسیب نزنه ... این روزا بیشتر از همیشه خستم . فکر کنم اون چیزی که می ترسیدم داره سرم میاد دارم دچار میشم ، دچار ... دچار روزمرگی ...
بــیــــزارم از دنیـــــا ، ولــی لـبخـند خــواهم زد
این چینی نـازک - دلــم را - بــنـد خــواهــم زد
می گــیرم از تـــقـدیـر حقم را و خــــواهی دید
یـک روز خــود را بــا دلـت پـیـونــد خــواهــم زد
آن روز آتـــش مـی زنــم دنـیــــای خـیــسـم را
آری ، به چشمــــان تــرم سوگــنـد خواهم زد
آنوقت من فرهاد خواهم شد ، تو هم شیرین
غــیــر از تو قـیـد هـر چه را خواهند خواهم زد ...
از دوستایی که کتاب به دستشون رسید تقاضا می کنم حتماْ نظرات ارزندشون رو به دستم برسونن ( از هر طریقی ) . البته مطمئناْ قدیمی بودن کارهای این مجموعه ( اوایل ۸۲ تا اوایل ۸۶ ) توجیه خوبی برای ضعف بعضی اشعارش نیست ولی خوب بازم خوشحال میشم دقیقتر نظراتتون رو بدونم . منتظرم ، یا علی ...
در سرزمین سینه ی من