ترش و شیرین ...
سلام به دوستان خوبی که منو در نبودنم هم از یاد نبردن و بهم سر می زنن ، خیلی کم کار شدم ولی این آخرین کارمو بهتون تقدیم می کنم . امیدوارم بپسندین . نظر یادتون نره ...
پشت قاب نگاه قهوه ای ات
شور و شوقی عجیب می بینم
خیره که می شوی به من ، در تو
باغ انگور و سیب می بینم
مثل انگور ترش و شیرینی
مثل سیب از بهشت می آیی
روی پیشانی ام خدای بزرگ
روز اول نوشت : می آیی
آمدی ... جان گرفت زندگی ام
با تو حتی به درد می خندم
به زمستان ، بهار ، تابستان
به درختان زرد می خندم
آفتابی ، گرفته ، بارانی
تو که باشی هوای من خوبست
دشت ، دریا ، کویر ، کوهستان
در کنار تو جای من خوبست
زندگی بودنت کنار من است
آه ... من اشتباه می کردم
وای از آن روزها که در خلوت
کفر گفتم ، گناه می کردم
او تو را داد تا بفهماند -
- به من این را که دوستم دارد
خواست اینگونه حالی ام بکند
زندگی روی خوب هم دارد
عشق یعنی همین که می بینی
سختی و راحتی ، فراز و نشیب
نرسیدن ... رسیدن دو نفر
آخر قصه ای عجیب و غریب
گاهی احساس می کنی باید
حرفهای کلیشه ای بزنی
به سر و روی بیستون دلت
مثل فرهاد تیشه ای بزنی
من دقیقاً رسیده ام به همین
به همین حس و حال رویایی
با خودم فکر می کنم که یکی -
- از همین روزها تو می آیی
می رسی ... من دوباره مثل قدیم
شور و شوقی عجیب می بینم
خیره که می شوی به من ، در تو
باغ انگور و سیب می بینم ...
یا علی
در سرزمین سینه ی من