این روزگار با دل من سازگار نیست

این روزگارِ بی همه چی روزگار نیست

از من نپرس علت تنهائی مرا

راز دل کسی به کسی آشکار نیست

در سرزمین مادری ات هم غریبه ای

وقتی که بخت با دل تنگ تو یار نیست

می آید آن زمان که تو هم زرد میشوی

هر چهار فصل سال عزیزم بهار نیست

وقتی که شهر پر شود از گوشهای کر

شاعر شدن برای کسی افتخار نیست

یک عمر سوختیم ولی یک نفر نگفت

داروی درد هیچ کسی انتظار نیست

هرچند دیر ، تازه به اینجا رسیده ام :

وقتی قرار نیست که باشد ، قرار نیست