باشد ... مجال پر زدنم مال زاغها
این گور دست جمعی یک مشت خاطره
نامش دل است ـ آنچه تو هرگز نداشتی ـ
هرگز نخواستم که نباشم به یاد تو
اما مگر تو چاره برایم گذاشتی ؟!
این دفعه حرفهای تو را گوش کرده ام
دارم تو را برای ابد پاک می کنم
دارم برای اینکه تو هم مطمئن شوی !
یاد تو را درون دلم خاک می کنم
این راه را خود تو به من یاد داده ای
راهی نمانده غیر فراموش کردنت
باید شبیه شعله ی شمعی شوی و من ـ
ـ بادی شوم که سعی به خاموش کردنت ...
حالا که آسمان خدا تیره تر شده
جائی برای پر زدن ِ یاکریم نیست
باشد ... مجال پر زدنم مال زاغها
در سینه ی تو جای من ِ یاکریم نیست
از تو فقط به حس قشنگی که داشتم
یعنی همین حقیقت پرواز قانعم
من با تو هیچوقت به جائی نمی رسم
من بی تو هم به زندگی ام باز قانعم
دل کندم از تو و همه ی خاطرات تو
دیگر نمانده چیزی از آن قیل و قالها
من هیچوقت از تو گدائی نمی کنم
ته مانده های عشق برای شغالها ...
تا بعد ...
در سرزمین سینه ی من