باشد ... مجال پر زدنم مال زاغها

 

 

این گور دست جمعی یک مشت خاطره

نامش دل است ـ آنچه تو هرگز نداشتی ـ

هرگز نخواستم که نباشم به یاد تو

اما مگر تو چاره برایم گذاشتی ؟!

 

این دفعه حرفهای تو را گوش کرده ام

دارم تو را برای ابد پاک می کنم

دارم برای اینکه تو هم مطمئن شوی !

یاد تو را درون دلم خاک می کنم

 

این راه را خود تو به من یاد داده ای

راهی نمانده غیر فراموش کردنت

باید شبیه شعله ی شمعی شوی و من ـ

ـ بادی شوم که سعی به خاموش کردنت ...

 

حالا که آسمان خدا تیره تر شده

جائی برای پر زدن  ِ  یاکریم نیست

باشد ... مجال پر زدنم مال زاغها

در سینه ی تو جای من  ِ  یاکریم نیست

 

از تو فقط به حس قشنگی که داشتم

یعنی همین حقیقت پرواز قانعم

من با تو هیچوقت به جائی نمی رسم

من بی تو هم به زندگی ام باز قانعم

 

دل کندم از تو و همه ی خاطرات تو

دیگر نمانده چیزی از آن قیل و قالها

من هیچوقت از تو  گدائی نمی کنم

ته مانده های عشق برای شغالها ...

 

                                                         تا بعد ...

قاب عکس خالی

 

سلام دوستای گلم . من منظورم فقط یه خداحافظی ساده بود برای رفتن به یه سفر ساده . فقط همین ... ولی ممنون از محبتتون . این آخرین کار منه . ولی چون دیشب گفتم شاید بازم تغییرش بدم . شما هم با نظرای خوبتون راهنمائیم کنین ... بازم ممنون .

 

ـ با قاب عکس خالی تو حرف می زنم ـ

امشب دوباره درد تو افتاده در تنم

من عاشق سکوتم و تنهائی و غزل

مانند کرم روی زمین وول می زنم ـ

ـ تا اینکه نوبتم بشود  - مثل دیگران -

تا اینکه پیله ای بتنم قبل رفتنم

اما نه اینکه فکر کنی بی تو می روم ...

نه , پیله را به دور خودم با تو می تنم

   *  *  *

وقتی که من بدون تو باشم - که نیستم -

ما نند شیشه ام که برای شکستنم ـ

ـ صف می کشند پیر و جوان , آشنا , غریب

هر لحظه بیم خرد شدن دارد این تنم

ـ حالا صدای خرد شدن توی گوش تو ـ

نه , این صدای خرد شدن نیست , این منم

دارم برای اینکه بفهمی چه می کشم

نقش تو را به روی تن کوه می کنم

   *  *  *

حالا ببین درآمدم از پیله ام , ببین

پروانه ای شدم که تو را دور می زنم

اصلاْ درست نیست فقط مال من شوی

عطر تو را به کل جهان می پراکنم ....

 

                                                      تا بعد ...

 

 

شاید خداحافظ ...

 

چند روز نیستم . شایدم بر نگشتم . به هر حال اینو به عنوان هدیه ی خداحافظی قبول کنین :

 

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخاهم کرد چون دریا که موسی را

 

نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را !

 

خیانت قصه ی تلخی ست اما از که می نالم ؟

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را !

 

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را ؟!

 

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را !

 

چه خواهد کرد با ما عشق ؟! پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

 

 

این کار از کتاب " اقلیت " کار جدید آقای فاضل نظری انتخاب شده که شامل چهل غزل از ایشونه . این کتاب رو نشر هزاره ققنوس با قیمت ۱۵۰۰ تومن داده تو بازار ....

 

        

                                              به امید دیدار

 

 

 

عجب شبي است اين شب آرزوها ...

 

 

من تو را نمي شناختم

ولي تو كه مرا مي شناختي

ـ  كسي كه مرگ دشمنش را هم نمي خواهد

چه رسد به ...  ـ

هنوز هم نشناختمت !